تبليغاتX
یادداشت های یک بچه دبیرستانی
والسلامــــ... . . .
+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 1:29 |
پدیده...
رفتیم تربت جام ... مسابقات سرود استانی ... من تکخوان بودم ... اجرا کردیم ... سوم شدیم ... اعتراض کردیم ... شدیم دوم ... این هم به عنوان پدیده جشنواره انتخاب شد ...

پ.ن :اگه نبینیش ... از کفت رفته ...


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:28 |
تف به این اینترنت زغالی ...


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:3 |
[پنج سال در جهنم یا یک روز معمولی در دبیرستان]...
زنگ تفریح با مسرور رفتیم از بوفه ترد نمکی خریدیم ... اولی و دومی رو با هر ضرب و زوری بود دادم پائین ... ولی اینقده خشک بود که هیچ جوری نمیشد بقیه شو بخورم ... اطرافمو نگاه کردم ... دیدم امیر داره آبمیوه می خوره ... دست مسرور رو گرفتم و رفتیم طرفش ... تا همو دیدیم ... گفت بفرما ... منم زرت آبمیوه رو از دستش گرفتم و نی شو درآوردم ... گفتم دستت درد نکنه ... حالا که حال دادی پس برو یه نی تمیز هم از بوفه بگیر ... میدونی که ... من چیزی که دهنی باشه رو نمیخورم ... خلاصه بقیه ترد ها رو با آبمیوه ای که غنیمت گرفته بودم دادم پائین ...

پ.ن:اولش می خواستم اتفاقات تمام روز رو بنویسم ولی وقتی فهمیدم هنوز مهدی برنگشته ... نتونستم ...

 


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 17:24 |
300
خودم که چیزی تو چنته ندارم ... بد نیست یه نگاه به لینک های پائین بندازین ...

 

داستان مضحک پیروزی 300 سرباز "پاک" اسکندر بر 120 هزار ایرانی "وحشی"!

یونانی های خوش تیپ ... ایرانی های وحشی

فیلم 300 برداشت بیمارگونه برخورد تمدن ها

گزارش e online درباره 300

کسی که فیلم رو دیده

مهدی هم فیلم رو دیده

یکی دیگه که فیلم رو دیده ... شایدم شنیده

ساخت بمب گوگلی برای مبارزه با 300

نامه ای به سه دوست بمب گذار

طومار اینترنتی در اعتراض به اکران فیلم 300

ما بالاخره آدميم يا نه؟

خرید فیلم ضد ایرانی 300

گالری عکس 300 در یاهو

اینم بمب گوگولی 300 the movie


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 23:12 |
اکنون خانه ما ...
فکر کن بابات یه چیزی بهت بگه ... بعد تو جواب سر بالا بدی ... معمولا عکس العمل باباهه دو جوره ... یا هیچی نمیگه و تو کلی دلت خنک میشه ... و یا اینکه همچی جوابتو میده که از این به بعد هر چی گفت فقط بگی چشم ...

حالا فک کن به بابات جواب سر بالا بدی ... بعد اوشون یه نگاه عاقل اندر صفیحانه ای بهت بندازه ... و بعدش با یه لحن ملایم بهت بگه ... پسرم من کاملا تو رو درک میکنم ...تو این سن و سال بچه ها روحیه طغیانگری دارن ... من خودم این دوران رو گذروندم ... ولی از تومی خوام تو رفتارت تجدید نظر کنی ... من:  ...

پ.ن: چند روز پیش وقتی فهمیدم که آرسا مجبور شده بعد از مدرسه بره سر کار بنایی ... تو کلاس اینقده مسخره ش کردم که اون منو نفرین کرد (البته تو دلش) ... حالا مجبورم این چن روز مونده به عید رو برم سر کار ... اونم گچ کاری ...


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 21:30 |
[جوات فيلسوف يا تراوشات ذهني من]...
من میگم مشهدی ها همه از یه کنار دروغ میگن ... و چون خودم مشهدی هستم ... پس من هم دروغگو هستم ... و اگه من دروغگو باشم ... میشه نتیجه گرفت که مشهدی ها راستگو هستن ... ولی اگه مشهدیا راستگو باشن ... منم یه راستگو هستم ... پس من راست میگم ... و همه مشهدی ها میشن دروغگو ... و اگه دروغگو باشن ...

و این داستان همچنان ادامه دارد ...                         

 


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 13:29 |
کفم شررید...
چند وقته دچار عارضه کف بریدگی شدم ... به طوری که هر کدوم از چشام به اندازه یه کف دست شده ... دهنم باز مونده و به هیچ وجه بسته نمیشه ... یه ناله ی خفیف هم از ته حلقومم شنیده میشه ... خلاصه حالم خیلی خرابه ...

پ.ن:از ذکر علت این عارضه معذورم ...


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 13:36 |
خمارم ...
پس از رویت کارنامه اینجانب توسط آق ولی گرام ... در یک طرح دو فوریتی که از طرف پدر به اجرا در اومد ... محکوم به خلع مو با نمره ی ۴ و مصادره کامپیوترم تا بعد از امتحانات خرداد شدم ... تازه نوازش خشونت بار پدر به علت پوست کلفتی بیش از حد من به حساب نمیاد ... الان هم دزدکی اومدم کافی نت ... و در حالی دارم این پست رو می نویسم که از شدت جیش داشتن دارم میترکم ...

قطرات باران گیج و سرگردان به پنجره می خورد و به پائین می لغزد ... و من از گلو درد رنج می برم ...  در باغچه گنجشکها به تکه نان خیس خورده نوک میزنند و سعی در خوردن آن دارند ... و سر من درد می کند ... آب باران از ناودان به پائین می ریزد و صدای شر شر آن طنینی خاص دارد ... و من سرفه میکنم ... زنگ خانه به صدا در آمد و من زیر باران دررا باز می کنم ... پشت در پیرزنی با عینک ته استکانی و فریم کائوچویی ایستاده بود ... مدت زیادی زیر باران مانده بود ... چادرش آنقدر خیس و سنگین شده بود که سنگینی آن را بر روی شانه هایش حس می کردم ...با نگاهی ملتمسانه پرسید: منزل قربانپور ... ومن با صدایی گرفته و خش دار جواب دادم : نه اشتباه اومدید ... و پیرزن رفت ... از کنار باغچه می گذرم ... گنجشکها به بالای درخت می پرند ... و من با آستینم دماغم را پاک می کنم ... ناگهان صدایی در گوشم زمزمه می کند ... آن مرد آمد ... آن مرد با اسب آمد ... آن مرد با اسب در زیر باران آمد ... ومن زیر لب تکرار می کنم: پیرزن آمد ... پیرزن با سبدی در دست آمد ... پیرزن با سبدی در دست در زیر باران آمد ...

پی نوشت : به دلیل ضعف بدنی دجار ضعف ذهنی شده امو به کلی قاتیده ام ... و همین باعث پرت گویی من شد ...

در انتخاب موضوع منحصر به فرد هستید عجب غوغایی است در درون شما به هر حال استفاده کردم . خدا نگهدارتان

این متنی که خوندی انشای من بود ... و این که با قرمز نوشته معلمم نوشته ...

پ.ن: زنگ تفریح با آرسا رفتیم جلوی ناظممون وایستادیم ... بعد من بهش گفتم ... آقا شما می دونید توی بکس چه ضرباتی خطا محسوب میشه ... گفت نه ... گفتم پس خوب نگاه کنید ... یه دفه حمله کردم طرف آرسا ... و با زانو زدم تو بیضه هاش وقتی از درد خم شد با آرنج کوبوندم به پشتش ... آخر سر یه پس گردنی محکم زدم پس کلش ... بعد خیلی خونسرد رو مو کردم طرفش و بهش گفتم ... البته باید اینو مد نظر داشته باشید که زمان مبارزه باید از محافظ لثه و کلاه استفاده کنین و گرنه ممکنه خطرناک باشه ... تو کل اینمدت او فقط بر و بر ما رو نگاه می کرد ... و وقتی آرسا بهش گفت آقا چرا مثل ماست وایستادی نگاه می کنین یه چیزی بهش بگین ... فقط سرشو تکون داد ...


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 14:20 |
تاسوعا شله و شیر کاکائو ... عاشورا حلیم و شربت ...

مردم برده دنیایند و دین، نباتی روی زبانشان است. تا مزه ای از آن می آید دین شان را نگه می دارند و تا بنای آزمایش می شود، دین داران کم می شوند.

امام حسین/ کتاب لهوف


امروز برای اولین بار با هیئت محل همراه شدم ... دسته ی زنجیرزنا از در مسجد تا سر محل اومدن ... ما هم پشت سرشون سینه میزدیم ... تا رسیدیم سر محل دیدم همه ریختن سوار کامیون شدن ... بهروز گفت بیا ما هم سوار بشیم ... بهش گفتم مگه مغز خر خوردم که برم سوار این بشم ... گفت این که چیزی نیست ما دیروز با ماشین حمل مرغ زنده برگشتیم ... هر کی ما رو می دید می زد زیر خنده تازه یکی هم این وسط از ما فیلم گرفت ... جلال گفت شده بودیم مثل زندانی ها ... حساب کن یه کامیون که بارش نرده ایه با چل پنجا نفر آدم توش که دارن از سرما یخ می زنن ... حالا کامیون به این خوبی تازه بارش هم سر پوشیده س ... چند نفر می خواستن الم رو بزارن تو یه وانت که یکی از بچه ها به من گفت تا حالا الم دزدی دیدی ... با تعجب بهش گفتم الم دزدی دیگه چیه ... گفت یه رسمه که افراد یه هیئت الم هیئت دیگه رو می دزدن بعد هیئتی که المش رو دزدیدن باید یه سور درست و حسابی به این هیئت بده تا الم رو پس بگیره ... با خود گفتم از سقف برو بالا از دیوار بیا پایین (استغفر الله) این دیگه چه رسمیه ... همین طور که با هم حرف می زدیم کامیونه تا خرخره پر شد و رفت ... ما هم موندیم که چیکار کنیم ... که یک دفه یه نیسان از غیب رسید و ما هم تیز پریدیم بالا که جا نمونیم ... نزدیکای قبرستون از ماشین پیاده شدیم و دوباره هیئت شکل گرفت و به راه افتادیم ... و همینطور سینه زنان به سوی قبرستون رفتیم ... وقتی رسیدیم سر خاکا (مزار عزیزان از دست رفته) ... دیدم سر نخل و المی که آورده بودن رو دارن به هم میزنن ... از بهروز پرسیدم این دیگه چه کاریه ... گفت دارن الم ها رو می تکونن ... گفتم برای چی ... گفت منم نمی دونم ... برگشتنا مجبور شدیم سوار همون کامیونه بشیم ... حالا با چه بدبختی و جون کندنی سوار شدیم بماند ... وقتی به مسجد رسیدیم هنوز نیم ساعت به اذان ظهر مونده بود ... برای اینکه بیکار نباشیم با رفقا رفتیم ایستگاه صلواتی سر محل شربت خوردیم ... نماز رو به خیر و خوشی خوندیم ... روضه ی بعد نماز هم به راه بود فقط سه چار بار وسط روضه موبایل جند نفر صداشون در اومد که همشون آهنگ نیناش ناش داشت ... خداییش خیلی ضد حال بود ... تا می خواست یه قطره اشک از چشمت در بیاد ... زرتی میزد تو پرت ... تا روضه تموم شد و به تمامی چهارده معصوم سلام دادیم ... در یک آن یا شایدم کمتر از یک آن همه نشستن تا سفره ها پهن بشه ... من همونجایی که ایستاده بودم نشستم ... ولی به بهروز که کنار من ایستاده بود جا نرسید ... و مجبور شد بره آخر مسجد اون ته مها یه جا خودشو جا کنه ... بعد از پهن کردن سفره یکی با پای برهنه روی سفره ها راه می رفت ... و در جاهایی که قبلا از قدوم مبارکش بو گرفته بود نون می ذاشت ... وقتی ظرف حلیم رو جلوی من گذاشتن ... گفتم این که قاشق نداره ... پسری که روبروم نشسته بود گفت ... قاشقت رفته شنا ... و من مجبور شدم با دست کل ظرف رو بگردم تا قاشقم پیدا بشه ... وقتی قاشقمو با نون های بوناک تمیز کردم تازه یادم افتاد که توی جیبم دستمال کاغذی هم دارم ... هیچی دیگه با هر بدبختی بود حلیم ها رو خوردیم ... زمانی که سر ریز می ریختن کلی هم رو سر و کله ی ما ریختن که حسابی به غذای امام حسین متبرک بشم ... و در حالی به خونه برگشتم که با دستمال کاغذی به تمیز کردن لباسم مشغول بودم ...

پ.ن1: دیروز تو خیابون یه پیکان دیدم که مثل زمان جنگ سر تا پاش گل مالی شده بود ... برای استتار بیشتر روش کاه پاشیده بودن ... تازه با انگشت چند تا نخل هم کشیده بودن که کاملا استتار بشه ... ولی فکر کنم تو کارشون زیاد موفق نبودن ... چون همه چارچشمی بهش نگاه می کردن ...

پ.ن2: لازم به ذکره که من تو جاده قدیم قوچان(که تازگیا بلوار توس شده) زندگی می کنم که یه جورایی میشه حومه شهر مشهد ... و منظورم از قبرستون قبرستونه کال زرکشه نه بهشت رضا

پ.ن۳:باز من اکانت نداشتم پستم بیات شد ...

 


+ نوشته شده توسط مرصاد گرنجر در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 7:42 |