پ.ن :اگه نبینیش ... از کفت رفته ...
پ.ن:اولش می خواستم اتفاقات تمام روز رو بنویسم ولی وقتی فهمیدم هنوز مهدی برنگشته ... نتونستم ...

داستان مضحک پیروزی 300 سرباز "پاک" اسکندر بر 120 هزار ایرانی "وحشی"!
یونانی های خوش تیپ ... ایرانی های وحشی
فیلم 300 برداشت بیمارگونه برخورد تمدن ها
یکی دیگه که فیلم رو دیده ... شایدم شنیده
ساخت بمب گوگلی برای مبارزه با 300
طومار اینترنتی در اعتراض به اکران فیلم 300
اینم بمب گوگولی 300 the movie
حالا فک کن به بابات جواب سر بالا بدی ... بعد اوشون یه نگاه عاقل اندر صفیحانه ای بهت بندازه ... و بعدش با یه لحن ملایم بهت بگه ... پسرم من کاملا تو رو درک میکنم ...تو این سن و سال بچه ها روحیه طغیانگری دارن ... من خودم این دوران رو گذروندم ... ولی از تومی خوام تو رفتارت تجدید نظر کنی ... من:
...
پ.ن: چند روز پیش وقتی فهمیدم که آرسا مجبور شده بعد از مدرسه بره سر کار بنایی ... تو کلاس اینقده مسخره ش کردم که اون منو نفرین کرد (البته تو دلش) ... حالا مجبورم این چن روز مونده به عید رو برم سر کار ... اونم گچ کاری ...
و این داستان همچنان ادامه دارد ...
پ.ن:از ذکر علت این عارضه معذورم ...
قطرات باران گیج و سرگردان به پنجره می خورد و به پائین می لغزد ... و من از گلو درد رنج می برم ... در باغچه گنجشکها به تکه نان خیس خورده نوک میزنند و سعی در خوردن آن دارند ... و سر من درد می کند ... آب باران از ناودان به پائین می ریزد و صدای شر شر آن طنینی خاص دارد ... و من سرفه میکنم ... زنگ خانه به صدا در آمد و من زیر باران دررا باز می کنم ... پشت در پیرزنی با عینک ته استکانی و فریم کائوچویی ایستاده بود ... مدت زیادی زیر باران مانده بود ... چادرش آنقدر خیس و سنگین شده بود که سنگینی آن را بر روی شانه هایش حس می کردم ...با نگاهی ملتمسانه پرسید: منزل قربانپور ... ومن با صدایی گرفته و خش دار جواب دادم : نه اشتباه اومدید ... و پیرزن رفت ... از کنار باغچه می گذرم ... گنجشکها به بالای درخت می پرند ... و من با آستینم دماغم را پاک می کنم ... ناگهان صدایی در گوشم زمزمه می کند ... آن مرد آمد ... آن مرد با اسب آمد ... آن مرد با اسب در زیر باران آمد ... ومن زیر لب تکرار می کنم: پیرزن آمد ... پیرزن با سبدی در دست آمد ... پیرزن با سبدی در دست در زیر باران آمد ...
پی نوشت : به دلیل ضعف بدنی دجار ضعف ذهنی شده امو به کلی قاتیده ام ... و همین باعث پرت گویی من شد ...
در انتخاب موضوع منحصر به فرد هستید عجب غوغایی است در درون شما به هر حال استفاده کردم . خدا نگهدارتان
این متنی که خوندی انشای من بود ... و این که با قرمز نوشته معلمم نوشته ...
پ.ن: زنگ تفریح با آرسا رفتیم جلوی ناظممون وایستادیم ... بعد من بهش گفتم ... آقا شما می دونید توی بکس چه ضرباتی خطا محسوب میشه ... گفت نه ... گفتم پس خوب نگاه کنید ... یه دفه حمله کردم طرف آرسا ... و با زانو زدم تو بیضه هاش وقتی از درد خم شد با آرنج کوبوندم به پشتش ... آخر سر یه پس گردنی محکم زدم پس کلش ... بعد خیلی خونسرد رو مو کردم طرفش و بهش گفتم ... البته باید اینو مد نظر داشته باشید که زمان مبارزه باید از محافظ لثه و کلاه استفاده کنین و گرنه ممکنه خطرناک باشه ... تو کل اینمدت او فقط بر و بر ما رو نگاه می کرد ... و وقتی آرسا بهش گفت آقا چرا مثل ماست وایستادی نگاه می کنین یه چیزی بهش بگین ... فقط سرشو تکون داد ...
مردم برده دنیایند و دین، نباتی روی زبانشان است. تا مزه ای از آن می آید دین شان را نگه می دارند و تا بنای آزمایش می شود، دین داران کم می شوند.
امام حسین/ کتاب لهوف
امروز برای اولین بار با هیئت محل همراه شدم ... دسته ی زنجیرزنا از در مسجد تا سر محل اومدن ... ما هم پشت سرشون سینه میزدیم ... تا رسیدیم سر محل دیدم همه ریختن سوار کامیون شدن ... بهروز گفت بیا ما هم سوار بشیم ... بهش گفتم مگه مغز خر خوردم که برم سوار این بشم ... گفت این که چیزی نیست ما دیروز با ماشین حمل مرغ زنده برگشتیم ... هر کی ما رو می دید می زد زیر خنده تازه یکی هم این وسط از ما فیلم گرفت ... جلال گفت شده بودیم مثل زندانی ها ... حساب کن یه کامیون که بارش نرده ایه با چل پنجا نفر آدم توش که دارن از سرما یخ می زنن ... حالا کامیون به این خوبی تازه بارش هم سر پوشیده س ... چند نفر می خواستن الم رو بزارن تو یه وانت که یکی از بچه ها به من گفت تا حالا الم دزدی دیدی ... با تعجب بهش گفتم الم دزدی دیگه چیه ... گفت یه رسمه که افراد یه هیئت الم هیئت دیگه رو می دزدن بعد هیئتی که المش رو دزدیدن باید یه سور درست و حسابی به این هیئت بده تا الم رو پس بگیره ... با خود گفتم از سقف برو بالا از دیوار بیا پایین (استغفر الله) این دیگه چه رسمیه ... همین طور که با هم حرف می زدیم کامیونه تا خرخره پر شد و رفت ... ما هم موندیم که چیکار کنیم ... که یک دفه یه نیسان از غیب رسید و ما هم تیز پریدیم بالا که جا نمونیم ... نزدیکای قبرستون از ماشین پیاده شدیم و دوباره هیئت شکل گرفت و به راه افتادیم ... و همینطور سینه زنان به سوی قبرستون رفتیم ... وقتی رسیدیم سر خاکا (مزار عزیزان از دست رفته) ... دیدم سر نخل و المی که آورده بودن رو دارن به هم میزنن ... از بهروز پرسیدم این دیگه چه کاریه ... گفت دارن الم ها رو می تکونن ... گفتم برای چی ... گفت منم نمی دونم ... برگشتنا مجبور شدیم سوار همون کامیونه بشیم ... حالا با چه بدبختی و جون کندنی سوار شدیم بماند ... وقتی به مسجد رسیدیم هنوز نیم ساعت به اذان ظهر مونده بود ... برای اینکه بیکار نباشیم با رفقا رفتیم ایستگاه صلواتی سر محل شربت خوردیم ... نماز رو به خیر و خوشی خوندیم ... روضه ی بعد نماز هم به راه بود فقط سه چار بار وسط روضه موبایل جند نفر صداشون در اومد که همشون آهنگ نیناش ناش داشت ... خداییش خیلی ضد حال بود ... تا می خواست یه قطره اشک از چشمت در بیاد ... زرتی میزد تو پرت ... تا روضه تموم شد و به تمامی چهارده معصوم سلام دادیم ... در یک آن یا شایدم کمتر از یک آن همه نشستن تا سفره ها پهن بشه ... من همونجایی که ایستاده بودم نشستم ... ولی به بهروز که کنار من ایستاده بود جا نرسید ... و مجبور شد بره آخر مسجد اون ته مها یه جا خودشو جا کنه ... بعد از پهن کردن سفره یکی با پای برهنه روی سفره ها راه می رفت ... و در جاهایی که قبلا از قدوم مبارکش بو گرفته بود نون می ذاشت ... وقتی ظرف حلیم رو جلوی من گذاشتن ... گفتم این که قاشق نداره ... پسری که روبروم نشسته بود گفت ... قاشقت رفته شنا ... و من مجبور شدم با دست کل ظرف رو بگردم تا قاشقم پیدا بشه ... وقتی قاشقمو با نون های بوناک تمیز کردم تازه یادم افتاد که توی جیبم دستمال کاغذی هم دارم ... هیچی دیگه با هر بدبختی بود حلیم ها رو خوردیم ... زمانی که سر ریز می ریختن کلی هم رو سر و کله ی ما ریختن که حسابی به غذای امام حسین متبرک بشم ... و در حالی به خونه برگشتم که با دستمال کاغذی به تمیز کردن لباسم مشغول بودم
...پ.ن1: دیروز تو خیابون یه پیکان دیدم که مثل زمان جنگ سر تا پاش گل مالی شده بود ... برای استتار بیشتر روش کاه پاشیده بودن ... تازه با انگشت چند تا نخل هم کشیده بودن که کاملا استتار بشه ... ولی فکر کنم تو کارشون زیاد موفق نبودن ... چون همه چارچشمی بهش نگاه می کردن
...پ.ن2: لازم به ذکره که من تو جاده قدیم قوچان(که تازگیا بلوار توس شده) زندگی می کنم که یه جورایی میشه حومه شهر مشهد ... و منظورم از قبرستون قبرستونه کال زرکشه نه بهشت رضا
پ.ن۳:باز من اکانت نداشتم پستم بیات شد ...